ميرزا حسين النوري الطبرسي
421
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )
« اى عيسى بن مهدى جوهرى جنبلانى ! » پس تكبير و تهليلش گفتم و خداى تعالى را ستايش بسيار كردم و ثنا نمودم . چون داخل شدم در صحن قصر ، خوانى را ديدم در آنجا گذاشته . پس خادم مرا به آنجا برد و بر سر آن خوان نشانيد و به من گفت : « مولاى تو مىفرمايد : بخور آن چه را كه در حالت مرض خود ميل كرده بودى ، چون از فيد بيرون آمدى . » در نفس خود گفتم : « مرا همين برهان بس است و من چگونه بخورم و حال آن كه سيّد و مولاى خود را نديدم . » پس مرا آواز داد : « بخور اى عيسى ! مرا خواهى ديد . » پس نشستم بر مائده ، ديدم بر آن ماهى گرمى كه جوش مىخورد و در جنب او خرمايى بود شبيهترين خرماها به خرماى ما كه در جنبلا بود و در جنب تمر ، شير بود . در نفس خود گفتم : من عليلم و غذا ماهى و شير و خرما . پس به من صيحه زد : « اى عيسى ! آيا شكّ كردى در امر ما ؟ پس تو داناترى به آن چه تو را ضرر يا نفع مىرساند ؟ » گريستم و از خداى طلب آمرزش كردم و از جميع آنها خوردم و چون دست خود را از آن خوان بر مىداشتم ، جاى دستم مبيّن نبود . يافتم آن غذا را پاكيزهتر طعامى كه در دنيا خورده بودم . پس زياد از آن خوردم تا آن كه شرم كردم . مرا آواز داد : « حيا مكن اى عيسى ! كه او از طعام جنّت است ، دست مخلوقى آن را نساخته . » پس خوردم و ديدم نفس خود را كه از خوردن آن بازنمىايستد . پس گفتم : اى مولاى من ! مرا كافى است . آواز كرد مرا : « بيا به نزد من ! » پس در نفس خود گفتم : مولاى خود را ملاقات كنم و حال آن كه دست خود را نشستهام . پس مرا آواز كرد : « اى عيسى ! مگر در دست تو چركى است ؟ »