ميرزا حسين النوري الطبرسي
418
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )
آن حمل كه او را بود . « 1 » حديث هفدهم نيز روايت كرده از ابو الحسن على بن حسن يمانى كه گفت : در بغداد بودم ، پس قافله مهيّا شد از براى رفتن به يمن ، و اراده كردم كه با آنها بروم . پس نوشتم و استيذان كردم از صاحب الزمان عليه السّلام . بيرون آمد فرمان كه : « با اين قافله بيرون مرو كه براى تو خيرى نيست در بيرون رفتن با اين قافله . » گفت : اقامه كردم چنان چه امر فرمود و قافله بيرون رفت . پس حنظله بيرون آمد بر ايشان و مباح كرد آن قافله را . گفت : نوشتم و رخصت خواستم در سوار شدن در كشتى از بصره . پس مرخّص نفرمود مرا و كشتىها رفتند . پس از حال آنها سؤال كردم ، به من خبر دادند كه قبيلهاى از هند كه ايشان را بوارح مىگويند بيرون آمدند بر ايشان و يكى از اهل آن كشتىها سالم نماند . سپس رفتم به سامرّاء و وقت غروب آفتاب داخل شدم و با احدى تكلّم نكردم و خود را به كسى شناسا نكردم تا آن كه رسيدم به مسجدى كه مقابل خانهء آن حضرت بود . گفتم : نماز مىكنم ، بعد از آن كه از زيارت فارغ شدم كه ناگاه ديدم خادمى را كه مىايستد در بالاى سر سيّده نرجس عليهما السّلام كه آمد به نزد من و به من گفت : « برخيز ! » به او گفتم : به كجا و من كيستم ؟ گفت : « به منزل . » گفتم : شايد تو را به سوى غير من فرستادند . گفت : « نه ! مرا نفرستادند مگر به سوى تو . » گفتم : من كيستم ؟
--> ( 1 ) . الهداية الكبرى ، ص 371 .