ميرزا حسين النوري الطبرسي
357
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )
قرين انبارى ، گفت : خبر داد مرا جدّم ، ابو النصر سابق بن قرين در سنهء دويست و هفتاد و هشت در انبار در خانهء ما گفت : خبر داد مرا ابو المنذر هشام بن محمّد بن سايب كلبى گفت : خبر داد مرا پدرم از شرقى بن قطامى از تميم بن وهله مرى . گفت : خبر داد مرا جارود بن منذر عبدى و او نصرانى بود و در عام حديبيه اسلام آورد و اسلامش نيكو شده بود و او قارى كتب و عالم به تأويل و بصير در فلسفه و در طب و با رأى اصيل و وجه جميل ؛ خبر داد ما را در امارت عمر بن خطّاب و نقل كرد تفصيل ورود خود با قبيلهاش از عبد القيس بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كيفيّت ملاقات آنها با آن جناب و سؤال حضرت از ايشان از حال قس بن ساعدهء ايادى و شرح دادن جارود ، حال او را و اين كه پانصد سال عمر كرد و رئيس حواريّين ، لوقا و يوحنا را درك كرد و ذكر جملهاى از مواعظ و نصايح و اشعار او تا آن كه در آخر رو كرد به اصحاب آن حضرت و گفت : « از روى علم ، ايمان آورديد پيش از بعثت آن جناب ، چنان چه من ايمان آوردم . » آنگاه اشاره به كسى كردند و گفتند : « در ما بهتر و افضل از او نيست . » پس نظر كردم به مرد شريف نورانى كه از رخسارش هويدا بود كه حكمت او را فرو گرفته و او سلمان فارسى عليه السّلام بود . آنگاه سلمان از او پرسيد : « چگونه شناختى آن جناب را ، پيش از حضور در خدمتش ؟ » گفت : رو كردم به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و او متلألأ بود و نور و سرور از روى مباركش مىدرخشيد . گفتم : يا رسول اللّه ! به درستى كه قس منتظر بود زمان تو را و متوقّع بود اوقات تو را و ندا مىكرد اسم تو را و پدر و مادر جناب تو را و نامهايى كه نمىدانم آنها را با تو و نمىبينم در پيروان تو . سلمان گفت : ما را خبر ده ! پس شروع كردم به خبر دادن ايشان و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گوش مىكرد و قوم گوش مىدادند .