محمد هادي المازندراني
51
شرح معالم الأصول ( فارسى )
به يكديكر چون ذات وصفت ان ذات كه اين دو معنى مباين يك ديكرند ليكن معنى ثاني متّصل است باوّل چون سيف وقطع يا منفصل باشند از يك ديكر [ يعنى ربطى به يكديكر ] نداشته باشند چون ضدّين يعنى دو لفظي كه ميان معنى ايشان تخالفى باشد وبا هم در محلّ واحد جمع نشوند خواه ميان ايشان « 1 » تضادّ حقيقي چون سواد وبياض واسود وابيض يا تضادّ مشهوري باشد چون حمرة وصفرة واحمر واصفر يا غير اين از اقسام تقابل واكر ألفاظ بسيار باشند ومعنى واحد پس اين ألفاظ را مترادفه مىكويند از باب استعارة چه تشبيه نمودهاند اين ألفاظ را نسبت باين معنى واحد به جماعتى كه سوار شده باشند بر أسب واحد وچنانچه ايشان را مترادفان مىكويند اين ألفاظ را نيز مترادفان مىنامند چون غضنفر وأسد وليث وأمثال اينها واكر معاني بسيار باشند ولفظ يكى باشد پس اكر معاني متكثّره از براي ان لفظ واحد حاصل است از وضع « 2 » واحد يعنى در يك اصطلاح از براي هريك از آن معاني موضوعست ابتداء بىملاحظه مناسبتى ميانه أو ومعنى ديكران لفظ را مشترك لفظي مىنامند چون لفظ عين نسبت بچشم وچشمه وميزان وطلا وغير ذلك كه در اصطلاح وعرف لغويّين كه از براي هريك أزين معاني موضوع شده بوضع تازه بىملاحظه مناسبتى ميانه اين أوضاع واكر وضع مخصص به يكى أزين معاني بوده باشد ودر معاني ديكر مستعمل شود به واسطه علاقة وغالب نشده باشد استعمال أو در معنى ديكران لفظ را نسبت باين دو معنى حقيقت ومجاز مىكويند حقيقت نسبت بموضوع له ومجاز نسبت به آن معنى ديكر واكر غالب شده باشد استعمال لفظ در معنى ديكر به حيثيّتى كه هركاه بدون قرينه مذكور شود ومعنى ثاني متبادر بفهم باشد پس اكر استعمال در معنى ثاني بسبب ملاحظهء مناسبتى است ميانه أو وموضوع له ان لفظ را نسبت به آن معنى ثاني منقول مىنامند پس اكر ناقل أهل لغة باشد ان لفظ را منقول لغوى مىنامند واكر ناقل أهل شرع باشند أو را منقول شرعي مىخوانند چون صلاة در لغت بمعنى دعا است ودر اصطلاح أهل شرع نقل شده باين افعال مخصوصة باعتبار اشتمال انها بر دعا واكر ناقل أهل عرف عام باشد أو را منقول عرفى مىكويند چون دابّة كه در لغت موضوع بوده از براي هرچه بر روى زمين حركت كند ودر عرف عام اختصاص يافته بفرس واكر ناقل عرف واصطلاح جمعى خاص باشند أو را منقول اصطلاحى مىنامند چون اصطلاح نحاة در اسم وفعل وحرف كه اسم در لغت بمعنى علامت بوده ودر اصطلاح ايشان تخصيص يافته به علامت خاص يعنى كلمهء كه دلالت كند بر معنى في نفسه ومقترن بأحد أزمنة ثلثه نباشد وعلى هذا القياس ومنقول شرعي اكرچه داخل منقول اصطلاحى است ليكن مصنف قدّس سرّه أو را علىحده ذكر نموده به واسطه اشاره به شرافت أو واز براي تمهيد مقدّمه بحث حقيقت شرعيّة واكر استعمال در غير موضوع له بدون مناسبت باشد أو را مرتجل مىنامند
--> ( 1 ) تضادّ حقيقي در سواد وبياض هر دو وجودي مىباشد كه با هم در محلّ واحد جمع نشوند وميانه ايشان غايت خلاف بوده باشد وتضادّ مشهوري در وجودي مىباشد كه با هم در محلّ واحد جمع نشوند وميانه ايشان غايت خلاف نبوده باشد چون حمرة وصفرة چه مخالفتي كه ميان حمرة وبياض است بيش از مخالفتي است كه ميان حمرة وصفرة است وهم چنين مخالفتي كه ميان ضوء وسواد است بيشتر است منه ( 2 ) قيد وضع واحد احتراز از مثل صلاة وحج وأمثال اينها متعدّده داشته باشند ليكن نه در يك وضع ويك اصطلاح بلكه بسبب تعدّد أوضاع واصطلاحات ودر هر وضع واصطلاحى مخصوص به يك معنى بوده باشد مثلا صلاة اكرچه دو معنى دارد يكى دعا وديكرى افعال مخصوصة شرعيه ليكن هريك از اين دو معنى حاصل است از براي أو در يك اصطلاحى دو صنعي يكى بوضع واصطلاح لغويين وديكرى بوضع واصطلاح أهل شرع منه