الفيض الكاشاني

86

شوق مهدى ( فارسى )

به حق بستند چشم و گوش و دل را * محبت را به عرفان رام كردند به حق پرداختند ، از خلق رستند * به شغل خاص ترك عام كردند نظر را وقف كار دل نمودند * به جان اين كار را اتمام كردند ز دنيا و غم دنيا گذشتند * مهم آخرت انجام كردند كشيده دست از آسايش تن * به محنت همچو فيض آرام كردند نيست ، نيست . . . يك محرم راز در جهان نيست * يك دوست به زير آسمان نيست غير از غم عشق همدمى كو ؟ * كز صحبت آن دلم گران نيست فرياد ز دست اين گرانان * جان را ز عذابشان امان نيست من طاقت احمقان ندارم * جز مرگ سزاى احمقان نيست يا رب يا رب غم تو خواهم * دل جز به غم تو شادمان نيست تا يافت به كوى عشق راهى * دل را غم جان ، سر جهان نيست خود جان جهان ، جهان جان شد * دل بستهء اين جهان و جان نيست شور عشقى چو هست در سر * دل را پرواى اين و آن نيست جائى نتوان نشست اى فيض * كافسانهء عشق در ميان نيست تا كى ؟ دل و جانم اسير غم تا كى * خسته محنت والم تا كى عمر را صرف هرزه كردن چند * مايهء حسرت و نَدَم تا كى دلم از فكرهاى بيهوده * دائم الحزن و النقم تا كى