الفيض الكاشاني

66

شوق مهدى ( فارسى )

از حشمت اهل جهل به كيوان رسيده‌اند * جز آه اهل فضل ، به كيوان نمىرسد دوستان عيب من بىدل حيران نكنيد * گوهرى دارم و صاحب نظرى مىطلبم گوهر معرفت اندوز كه با خود ببرى * كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم حافظ از سيم و زرت نيست برو شاكر باش * كه چه از دولت لطف سخن و طبع سليم به هيچ ورد دگر نيست حاجتت حافظ * دعاى نيم شب و درس صبحگاهت بس ! معرفت نيست در اين قوم خدايا مددى * تا برم گوهر خود را به خريدار دگر ز حافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد * لطائف حكمى با نكات قرآنى هر آبروى كه اندوختم ز دانش و دين * نثار خاك ره آن نگار خواهم كرد مباحثى كه در آن حلقه جنون مىرفت * وراى مدرسه و قيل و قال مسئله بود نفى حكمت مكن از بهر دل عامى چند هنر نمىخرد ايام و غير از اينم نيست * كجا روم به تجارت بدين كساد متاع با عقل و فهم و دانش گوى بيان توان زد * چون جمع شد معانى گوى بيان توان زد حافظ ار چشمه حكمت به كف آور جامى * بو كه از لوح دلت نقش جهالت برود