الفيض الكاشاني
162
شوق مهدى ( فارسى )
گفت اى خداى اين چه جمال است و اين چه حسن ؟ * در روى او چو مىنگرم مىروم ز جا ! گفتش خداى بندهاى از بندگان ماست * خواهى كه مونس تو بود خِطبه كن ز ما پس خِطبه كرد و خِطبه خدا خواند و عقد كرد * كابين قرار داد كه آموزدش هدا پس روى كرد جانب حوا ز روى مهر * گفتا بيا به پيش من اى ماه دلربا از حق ندا رسيد كه برخيز اى صفى * رو جانب صفيه چنين است امر ما گفتا كه خير ، چون شود اين گر تو طالبى ! * برخيز خود ز جاى و به نزديك ما بيا ! ! برخاست آدم و سوى حوا روانه شد * با او زفاف كرد به ما شاء كيف شا ! نهى از خوردن ميوهء درخت ممنوع پس از جناب قدس رسيدش بشارتى * كاندر بهشت باش تو و زوجه هر دو تا ساكن شويد فارغ و آزاد در بهشت * بى حَرِّ و بى برودت بىجوع و بىظما در امن و در امان رغدا دائم الأكل * شد بر شما مباح كلا حيث شئتما گرديد طيّبات جنان بر شما حلال * جز اين درخت بار ور جمله ميوهها اصناف ميوهها همه در يك درخت جمع * سرّى است بر يگانگى ذات ما گوا اين بر شما حرام شد و غير اين حلال * خود را ميافكنيد از اين نهى در بلا درخت ممنوع درخت علم بود آدم چو ديد مكرمت و سجده و بهشت * گفتا در آسمان و زمين كيست مثل ما ؟ آمد ندا كه سر به سوى عرش كن ببين * آمد چو ديد در نظرش نور مصطفا با نور اهل بيت ز اشباح منعكس * اشباح كرده بود به صلبش ز عرش جا انوار بس غريب ز صلبش نمود عكس * تا منتهاى عرش درخشان و با ضيا از عكس آن فتاده مثال و شبح به عرش * تا چارده شبح همه جانبخش و دلگشا از علمشان بديد درختى كشيده سر * چو سدره منتهى شده تا اوج منتها