الفيض الكاشاني

163

شوق مهدى ( فارسى )

چون نيك بنگريست همان آن درخت بود * يا عكس آن درخت كزان نهى شد ورا يا نور آن درخت كه بودش شمار جمع * بود آن درخت علم در او جمله ميوه‌ها درخت علم مخصوص اهلبيت عصمت بود آدم ز حسن و بهجت آن در شگفت ماند * كاشباح نور و علم چه قوم است اى خدا آمد ندا كه نور حبيب خداى تست * با نور اوصياى وى و شاه اوصيا آنان كه بودشان سبب آفرينش است * آنان كه مقصدند ز خلق و ز امر ما هست اين درخت صورت علم نهانشان * كز وى كسى برى نبرد جز به اذن ما آن كو به اذن مىبرد از وى برى ، ولى است * داناست بىتعلّم و بيناى رازها باز آن كسى كه مىبرد از وى به غير اذن * نوميد و تيره مانده در اين پرده عطا مخصوص اهلبيت حبيب است آن درخت * يا آن كسى كه از در ايشان برد عما اين منزلت به هيچ پيامبر نداده‌ايم * جز آنكه مىخورد نمك از خوان مصطفا عظمت مقام ائمه هدى ( ع ) آدم ز رشك كرد تمناى علمشان * آورد در خيال بدى كاشكى مرا آمد ندا ز غيب به آدم كه زينهار * از ما مخواه رتبه اين قوم در دعا نزديك اين درخت مرو آرزو مكن * حدّ تو نيست منزلت سيّد الورى كرديم ما ملائكه را ساجدان تو * زيرا كه بود صلب تو اين قوم را وعا اين قوم راست جاه زياد از حد بشر * هستند هرچه هست به عالم به جز خدا آوردم از اسمامى خود اسمشان برون * هر جا كه حاجتيست بديشان كنم روا كس را اگر ثواب رسد يا عقوبتى * ايشان سبب شوند و بديشان كنم قضا شمس و قمر نجوم و ملائك سما و ارض * از مهرشان بود همه را گردش رحا هرگه بلا و داهيه‌اى رونهد به تو * اين قوم را شفيع خودآور به نزد ما