الفيض الكاشاني
150
شوق مهدى ( فارسى )
اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو * زينت تاج و نگين از گوهر والاى تو آفتاب فتح را هر دم طلوعى مىدهد * در لباس خسروى رخسار مه سيماى تو گرچه خورشيد فلك چشم و چراغ عالمست * روشنائىبخش چشم اوست خاك پاى تو جلوهگاه طاير اقبال گردد هر كجا * سايه اندازد هماى چتر گردونساى تو از رسوم شرع و حكمت با هزاران اختلاف * نكتهء هرگز نشد فوت از دل داناى تو آنچه اسكندر طلب كرد و ندادش روزگار * جرعهاى بود از زلال لعل جان افزاى تو عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست * راز كس مخفى نماند با فروغ راى تو خسروا پيرانه سر فيضت جوانى مىكند * بر اميد عفو جانبخش گنه فرساى تو [ غزل 133 ] اى پيك راستان خبر يار ما بگو * احوال گل به بلبل دستانسرا بگو ما محرمان خلوت انيسم غم مخور * با يار آشنا سخن آشنا بگو بر اين فقير قصهء آن محتشم بخوان * با اين گدا حكايت آن پادشا بگو گر ديگرت بر آن در دولت گذر فتد * بعد از اداى خدمت و عرض دعا بگو هرچند ما بديم تو ما را بدان مگير * شاهانه ماجراى گناه گدا بگو جانها در انتظار قدوم تو سوختند * پيغامى از وصول خود اى خوش لقا بگو ما بىخبر به راز سراپردهء خفا * با مخلصان خود خبر ما مضى بگو دلهاى مرده را ز دم خويش زنده كن * از مصطفى حديث كن از مرتضى بگو از مغرب خفا بدرآ همچو آفتاب * در جلوهء ظهور رموز خفا بگو جانپرور است قصه مهدى صبا برو * رمزى از او بپرس حديثى بيا بگو آن كس كه گفت خاك ره او نه توتياست * گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو اى فيض اگر هواى امامست در سرت * از سر هوس به در كن و ترك هوا بگو [ غزل 134 ] امر خلافت ، گر نيست دلخواه * گردن نهاديم ، الحكم للّه خلقى به تضليل ، از راه بردند * پيران جاهل ، شيخان گمراه ! ما پير و جاهل ، كمتر شناسيم ! * يا علم بايد ، يا قصه كوتا