الفيض الكاشاني
151
شوق مهدى ( فارسى )
جهل و ضلالت ؟ امر امامت ؟ * العوذ باللّه ! العوذ باللّه ! قسط و غلاظت ؟ كار خلافت ؟ * استغفر اللّه ! استغفر اللّه ! قدر على را ، دانسته بودند * ليكن چه چاره ، با بخت گمراه ! از ظلم ايشان ، يارب چه گوئيم * چشمى و صد نم ، جانى و صد آه ما مهر حيدر ، در سينه داريم * الحمد للّه ، الحمد للّه ! شوق امامم ، از سينه بسترد * درس شبانه ، ورد سحرگاه الصّبر مرّ ، و العمر فان * يا ليت شعرى ، ايّان ألقاه اى فيض كم زن ، از سرّ پنهان * ما را چه كار است ، الحكم للّه [ غزل 135 ] با خون دل نوشتم نزد امام نامه * انّى رأيت دهرا من هجرك القيامه دارم من از فراقت در ديده صد علامت * ليس الدموع عينى هذا لنا العلامه گفتى ملامت آمد از كثرت حديثش * واللّه ما رأينا حبّا بلاملامه پرسيدم از خبيرى حال امام گفتا : * فى بعده عذاب فى قربه السلامه با دشمنان مگوئيد سرّش من آزمودم * من جرّب المجرّب حلّت به الندامه گرچه امام فرض است بهر هدايت خلق * واللّه ما قبلنا من غيرك الامامه اى فيض در وصالش مىكوش تا توانى * حتّى تذوق منه ، كأسا من الكرامه [ غزل 136 ] وصال او ز عمر جاودان به * خداوندا مرا آن ده كه آن به مگو سرّ وجودش با مخالف * كه راز دوست از دشمن نهان به به خلدم زاهدا دعوت مفرما * كه شوق صاحب الامرم از آن به دلا دائم به فكر و ذكر او باش * به حكم آن كه طاعت جاودان به ز هر حرفى كه گوئى فيض جائى * حديث صاحب عصر و زمان به [ غزل 137 ] تو را مىگويم اى جوياى حق هى * ز جان بنده بشنو اين نه از وى غذاى روح كن گفت پيمبر * مخوان غير از حديث از درسها شىء