الفيض الكاشاني
147
شوق مهدى ( فارسى )
[ غزل 123 ] حجاب چهره جان مىشود غبار تنم * خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم بيا و هستى من در وجود من كم كن * كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم بسى ز عمر گذشت و نيافتم كامى * دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم اگر چو شمع ببارم سرشك نيست عجيب * كه سوزهاست نهانى درون پيرهنم مرا كه خدمت صاحب زمان بود معذور * چرا زمين ستم پيشگان بود وطنم سزاى همچو منى نيست دورى از در او * كه پاى تا سر من مهر اوست و من نه منم محبت على و عترتش حيات من است * ولاى آل نبى همچو جان و من بدنم چنان محبت و مهر شما به دل دارم * كه گر زنند به تيغم دل از شما نكنم ز بس حديث شما فيض گفت نزديكست * كه غير حرف شما نشنود كس از سخنم [ غزل 124 ] مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم * خاك كوى تو شوم از دو جهان برخيزم به ولاى تو كه گر بندهء خويشم خوانى * از سر خواجگى كون و مكان برخيزم يارب از ابر هدايت برسان بارانى * پيشتر زانكه چو گردى ز ميان برخيزم بگذرم گر ز جهان بر سر خاكم آرش * تا ببويش ز لحد رقصكنان برخيزم فاش كن سرّ قيامت ز قيام قائم * قامتش را بنما كز سر و جان برخيزم قامت قائم حق را چو ببينم قائم * همچو فيض از سر اسباب جهان برخيزم [ غزل 125 ] اماما پاى نه تا آنكه در پايت سراندازيم * نثار خاك راهت را دل و جان و زر اندازيم جهان تيرهء پر ظلم را از هم بيفشانيم * فلك را سقف بشكافيم و طرح ديگر اندازيم يكى از عقل مىلافد يكى طامات مىبافد * بيا كين داورىها را به پيش داور اندازيم اگر دشمن بر آن باشد كه خون دوستان ريزد * به سيف اللّه دست آريم و بنيادش براندازيم خوش آن روزى كه بينيمت نشسته جاى پيغمبر * به دور مجلست گرديم و از دشمن سراندازيم صبا خاك وجود ما بدان عالى جناب انداز * بود كان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم به خاك درگهش روى نياز آريم همچون فيض * از آنجا خويش را شايد به حوض كوثر اندازيم