الفيض الكاشاني

143

شوق مهدى ( فارسى )

خاك كوى تو به صحراى قيامت فردا * همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم غير جان چيست كه تا در قدمش افشانيم * غير اخلاص چه داريم كه سوغات بريم فيض بيهوده مكن بر سر هر كوى خروش * خيز تا چاره اين غم به مناجات بريم [ غزل 112 ] ما شبى دست برآريم و دعائى بكنيم * غم هجران تو را چاره ز جائى بكنيم خشك شد بيخ طرب راه مقام تو كجاست * تا در آن آب و هوا نشو و نمائى بكنيم دل بيمار شد از دست رفيقان مددى * تا طبيبش به سر آريم و دوائى بكنيم مدد از مهدى هادى طلب اى دل ورنه * كار صعب است مبادا كه خطائى بكنيم سايه طاير كم حوصله كارى نكند * طلب از « 1 » سايهء ميمون همائى بكنيم كى بود نعره‌زنان در قدمش از سر شوق * دست و تيغى بگشائيم و غزائى بكنيم تا توان فيض ز حافظ سخنى پيدا كن * تا به قول و غزلش ساز و نوائى بكنيم [ غزل 113 ] نماز شام غريبان چو گريه آغازم * به مويه‌هاى غريبانه قصه پردازم به ياد مهدى هادى چنان بگريم زار * كه راه و رسم فراق از جهان براندازم من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب * مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم خداى را مددى اى رفيق ره تا من * به كوى مهدى هادى علم برافرازم هواى منزل او آب زندگانى و من * به خاك آتش بيگانه سوزم و سازم به كوى تو نتوانم به خويش ره بردن * مگر به بال عنايت دهى تو پروازم نه همدمى نه رفيقى نه مژده و صلى * بنال فيض كه جز ناله نيست دمسازم « 2 » [ غزل 114 ] در توسل به جناب تو چه تدبير كنم * چند در فرقت تو نالهء شبگير كنم آنچه در مدت هجر تو كشيدم هيهات * در يكى نامه محال است كه تحرير كنم در شب هجر تو مجموع پريشانى خويش * كو مجالى كه يكايك همه تقرير كنم

--> ( 1 ) - نسخ ك : طلب . ( 2 ) - از اينجا تا آخر در نسخه ن نيست .