الفيض الكاشاني
144
شوق مهدى ( فارسى )
آن زمان كارزوى ديدن جانم باشد * در نظر نقش دل آراى تو تصوير كنم گر بدانم كه وصال تو به جان دست دهد * دل و جان را همه در بازم و توفير كنم جان ز من گر طلبى زود فشانم به رهت * ور تو سر خواهى حاشاى كه من دير كنم دم مزن فيض ز دشوارى هجران با من * چونكه تقدير چنين است چه تدبير كنم [ غزل 115 ] گرچه افتاد ز هجرش گرهى در كارم * همچنان چشم كرم از كرمش مىدارم مىكشم بار چه كوه غم هجران امروز * تا كه فردا دهد آن شه به بر خود بارم به صد اميد نهاديم در اين باديه پاى * اى دليل ره گمگشته فرو مگذارم پاسبان حرم دل شدهام در همه شب * تا در اين پرده جز انديشهء او نگذارم ديدهء بخت به افسانهء او شد در خواب * كو نسيمى ز عنايت كه كند بيدارم فيض از حافظ شيراز گرفت اين ابيات * « در غم هجر تو مىخوانم و خون مىبارم » [ غزل 116 ] دردم از يار است و درمان نيز هم * دل فداى او شد و جان نيز هم سيف و عصمت علم و نصرت جمع كرد * يار ما دين دارد و آن نيز هم از طفيل اوست كل كائنات * گفتمت پيدا و پنهان نيز هم داستان در پرده مىگويم ولى * گفته خواهد شد به دستان نيز هم روزهاى وصل معصومان گذشت * بگذرد ايام هجران نيز هم اعتمادى نيست بر كار جهان * بلكه بر گردون گردان نيز هم صبر كن اى فيض تا عصر امام * دين قوى خواهد شد ايمان نيز هم [ غزل 117 ] اماما در فراقت شد هزاران رخنه در دينم * بيا يك بار ديگر كن ز نو اسلام تلقينم به آن مستظهرم جانا كه دل مأواى تو گردد * مرا روزى مباد آن دم كه بىياد تو بنشينم شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حور العين * اگر در صبح جان دادن تو باشى شمع بالينم از آن ترسم من بىدل كه پيش از روز وصل تو * به تلخى ناگهان از تن برآيد جان شيرينم جهان فانى و باقى فداى آل پيغمبر * طفيل نور ايشان است هر چيزى كه مىبينم حديث آرزومندى كه ثبتش كرد فيض اينجا * بود ارواح اشعارى كه حافظ داد تلقينم