الفيض الكاشاني
136
شوق مهدى ( فارسى )
[ غزل 92 ] زين جهان پيروى آل نبى ما را بس * در قيامت ثمر حب على ما را بس نيست ما را كه كم و كيف از ايشان پرسيم * ما و تسليم كه آن نصّ جلى ما را بس اگر اعمال نكوهيده وگر نانيكوست * اعتقادات خوش ما به وصى ما را بس شكر للّه كه ما با همه عالم صلحيم * جنگ با وسوسه نفس دنى ما را بس ذرهاى بغض كسى در دل ما كى گنجد * بغض هر سه لعين ابدى ما را بس ما نخواهيم در اين نشأه كه سلطان باشيم * لذت بندگى از دار دنى ما را بس فيض از مال و بزرگى و رياست بگذر * كنجى و ذوق حديث نبوى ما را بس [ غزل 93 ] خداوندا مرا برهان ز دنيا و شر و شورش * به فضل خود نجاتم ده ز كنج آن « 1 » دل كورش بده توفيق حكم و حكمت و اخلاص در طاعت * لقاى صاحب الامر و تمتع بردن از نورش اميد وصل او دارد مرا در بند اين نشأه * و گرنه زين جهان بيزارم و مكر و شر و شورش همين خواهم كه در پايش سر از دشمن بيندازم * خداوندا بده دستى كه مرد افكن بود زورش به نور مهدى هادى دل و جانم منور كن * كه بس تاريك مىبينم جهان بىپرتو نورش اگر شوق وصال او نباشد در خيال من * ز تلخِ سفره دنيا بشويم دست از شورش امامى سيدى مولاى سوى فيض خود بنگر * سليمان با همه حشمت نظرها بود با مورش [ غزل 94 ] جان نخواهد كه شود ز آتش شوق تو خلاص * ماهى دلشده در بحر خيالت غواص به هوادارى تو شمع صفت از سر سوز * كردم ايثار تن خويش ز روى اخلاص هم چو پروانه بر شمع جمال تو تمام * تا نسوزم نشوم ز آتش آن نشأه خلاص كيمياى نظر آل نبى خاك مرا * زر خالص كند ار چند بود همچو رصاص قدر اين طايفه را تا نشناسد مؤمن * نشود در حرم حضرت حق خاص الخاص قدر اين قوم مقرب نشناسد عامى * بعد از اين فيض مگو اين سخنان جز به خواص
--> ( 1 ) - نسخه ن : ز كج طبعان .