الفيض الكاشاني

13

شوق مهدى ( فارسى )

[ مقدمه حسن سعيد ] هر كس به زبانى صفت مدح تو گويد * بلبل به غزلخوانى و قمرى به ترانه در هر صورت و هر قيافه‌اى كه انسانى را ببينيد دنبال گمشده‌اى گام برمىدارد و با او پنهان و آشكار عشق مىورزد ، چه با طبيعت او سرشته شده است . جهانى جاى زيست است كه در سايه عدالت گسترى كه با غيب اين عالم ارتباط دارد و مدد مىگيرد ، اداره شود ، و همه به حقوق خويش برسند ، و هيچ كس نتواند از پيشرفت ديگرى مانع شود ، تا به مقام شامخ انسانيت برسند . به گفته امير المؤمنين عليه السلام « ميّت بين الأحياء » مرده‌اى كه در ميان زندگان زيست مىكنند نباشند . آرى همه اين آرزو دارند ، و براى تحقق دادن به چنين هدفى گام برمىدارند ، و در مقابل ستمها و بىعدالتيها رنج مىبرند ، و با كسى كه به اين روزگار پرآشوب خاتمه دهد عشق مىورزند ، و از صميم قلب فرياد مىزنند : كجاست آن منجى عالم بشريت و خاتمه دهنده اين نكبات و بدبختىها ؟ چه روزى مىآيد ، تا انسانيت نفسى آزاد بكشد و دنبال هدف انسانى خود برود ، و از همه مزاياى مادى و معنوى يكسان استفاده كند ؟ آيا مىشود چنين روزى فرا رسد ؟ آه معشوق جهان انسانيت چه روزى پرده از جمال خود برمىدارد ، و عالمى را به نور جمال خود ، منور نموده و دست تبهكاران و چپاولگران را از قافله انسانيت كوتاه مىسازد ؟ همه مىگويند ، همه آرزو دارند ، همه فرياد مىزنند ، همه و همه به دنبال چنين هدفى شتابانند ، و چنين موجود زنده‌اى را