الشيخ اسماعيل الصالحي المازندراني
34
شرح كفاية الأصول
در اين صورت همانطور كه بيان شد « واحد » صفت به حال متعلّق موصوف ( نوع ) است نه خود موصوف ( الرّومى و الزّنجى ) ، و از اين جهت مانند : « زيد عالم ابوه » است كه « عالم » وصف « زيد » نمىباشد بلكه وصف « اب » ( كه متعلّق به موصوف است ) مىباشد . ب - واحد بالجنس : يعنى دو يا چند نوعى كه جنسشان يكى باشد ، مانند : « بقر » و « غنم » كه خودشان واحد نيستند ( زيرا واقعا دوتا هستند ) بلكه جنسشان ( حيوان ) واحد است . « 1 » در اينجا واحد ، مجازا به نوع ، اسناد داده شده است ، ولى حقيقتا صفت براى جنس آن قرار گرفته است ، به اين صورت كه وقتى گفته مىشود : « البقر و الغنم واحدان » مقصود اين است كه : « البقر و الغنم واحد جنسهما » . در اين صورت نيز « واحد » صفت خود موصوف ( بقر و غنم ) نيست ، بلكه واقعا صفت متعلّق موصوف ( جنس ) مىباشد . نظر مصنّف : به نظر مصنّف ( كه حقّ نيز همين است ) مقصود از « واحد » در عنوان مسئله ، « واحد حقيقى » است ، يعنى چيزى كه واقعا واحد باشد ( اعمّ از اينكه شخصى باشد يا نوعى و يا جنسى ) و لذا واحد بالنّوع و واحد بالجنس ، از عنوان مسئله خارج مىشود ، بنابراين اجتماع امر و نهى در واحد حقيقى ( مانند : صلاة در دار غصبى ، كه نوع واحد است ) امكان ندارد زيرا ممكن نيست كه يك نوع ، هم امر داشته باشد و هم نهى ، ولى اجتماع امر و نهى در واحد بالنوع و واحد بالجنس ، اشكالى ندارد ، مانند : « سجده براى بت » و « سجده براى خداوند » كه چون هركدام نوعى از يك جنس ( سجده ) هستند ، امكان دارد كه يك نوعش ، حرام و نوع ديگرش واجب باشد .
--> ( 1 ) . « واحد بالجنس » نيز مانند « واحد بالنوع » با كلمهء « أى » تفسير مىشود ، به اين صورت : واحد بالجنس ، أى : جنسهما واحد .