الشيخ اسماعيل الصالحي المازندراني

335

شرح كفاية الأصول

وقوعى از قسم وقوعا عليه ( به گونه‌اى كه « علم » اثرى باشد كه از غير سر زده و بر ذات خدا ، واقع شود ) و نه از قسم وقوعا فيه ( به گونه‌اى كه ذات خدا ، زمان يا مكانى باشد كه علم در آن قرار بگيرد ) ، بلكه قيام « علم » به ذات خداوند و تلبّس خدا به « علم » از نوع قيام و تلبّس « انتزاعى » است ، يعنى عقل « علم » را با مفهومى كه دارد ، از ذات خداوند ، بدون ضمّ ضميمه‌اى ، انتزاع مىكند ، اگرچه در متن واقع و خارج ، « علم » عين ذات خدا است ( و بالعكس ) . اين انتزاع ، يك انتزاع تصنّعى و تكلّفى است كه توسّط عقل ، ساخته و پرداخته مىشود . « 1 » پس با اين بيان روشن مىشود كه مفهوم علم ( مبدأ ) ، « منتزع » ، و ذات خداوند « منتزع عنه » است ، و مجازى در كار نيست ، زيرا ذات خدا نيز متلبّس به مبدأ مىشود ، ولى اين تلبّس از نوع تلبّس « انتزاعى » است كه عينيّت و اتّحاد در آن وجود دارد و با ساير تلبّسات متفاوت است . نتيجه نقد كلام صاحب فصول از مطالب گذشته معلوم شد كه در صفات خدا نيز ذات ، متلبّس به مبدأ است ، و نهايتا تلبّس خدا به صفات ، با تلبّس ديگران به صفات ، متفاوت است ، به اين صورت كه : در غير خدا بين ذات و صفات ، دوئيّت است ( يعنى يك موضوع و يك محمول ، يا يك موصوف و يك صفت ، يا يك جوهر و يك عرض و . . . است ) و در خارج هم دو حقيقت وجود دارد ، اما در مورد خدا ، ذات با صفات ، اتّحاد خارجى و عينيّت دارد و اگر تغايرى هم باشد ، در مفهوم ذات و صفت است . بنابراين اطلاق صفات بر ذات خداوند ( مانند : اللّه عالم ) مجازى نيست . و عدم اطلاع العرف . . . مصنّف در اين عبارت به اشكال مقدّر و جواب آن اشاره مىكند : اشكال : گرچه تلبّس خداوند به صفات ، به گونه‌اى است كه بين ذات و مبدأ صفات ،

--> ( 1 ) . همان گونه كه گاهى كار عقل « توحيد كثرات » و « تكثير واحد » است ، مثلا « انسان » كه به نظر عرف يك ماهيّت است ، عقل آن را تحليل و به « حيوان » و « ناطق » تبديل مىكند ، و يا اينكه افراد بىشمار را به مفهوم « انسان » كه واحد است ، برمىگرداند .