السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )

287

جواهر البلاغة ( فارسى )

و نكرم جارنا مادام فينا * و نتبعه الكرامة حيث مالا « 1 » همسايهء خويش را تا هنگامى كه در ميان ماست گرامى مىداريم و هرجا برود بخشش ( گرامىداشت ) را به دنبال او مىفرستيم . به دنبال فرستادن بخشش در زمان قديم عادتا ممكن نبوده است . ميرزا حسين واعظ كاشفى سبزوارى آورده است : « دوم اغراق الصفه ؛ و اغراق در لغت كمان پر در كشيدن باشد ؛ و در اصطلاح آن است كه شاعر به جهت حسن اهتمام در صفت چيزى مبالغهء تمام نمايد و سخن به طريقى ادا كند كه امكان عقلى داشته [ باشد ] نه عادى ؛ مثال : به زيورها بيارايند وقتى خوبرويان را * تو سيمين‌تن چنان خوبى كه زيورها بيارايى « 2 » 3 - و غلّو إن كان الادّعاء للوصف من الشّدّة أو الضّعف مستحيلا عقلا و عادة . 3 - غلّو است اگر ادّعايى كه از جهت شدت يا ضعف ، براى صفت شده است عقلا و عادتا محال شمرده شود ؛ مانند سخن او : تكاد قسيّه من غير رام * تمكن فى قلوبهم النّبالا « 3 » نزديك است كمانهاى او بدون تيرانداز ، تيرها را در قلب‌هاى آنان بنشاند « 4 » .

--> ( 1 ) - اين شعر از عمرو بن ايهم تغلبى است . ( 2 ) - بدايع الافكار فى صنايع الاشعار ، ص 114 ( 3 ) - اين شعر ابو العلاء معرّى است . ( 4 ) - برخى از غلوها پذيرفته شده و برخى مردود است . غلوّ مقبول سه نوع است : 1 - غلوّى كه همراه چيزى باشد كه آن را به صحت نزديك سازد . مانند افعال مقاربه ؛ مثل : « يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ » ( نور ، 35 ) نزديك است كه روغنش - هرچند بدان آتشى نرسيده باشد - روشنى بخشد . يا همراه ابزار فرض باشد . [ مانند گويا ، شايد ، اگر و . . . ] مانند سخن خداى متعال : « لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ » ( حشر ، 21 ) اگر اين قرآن را بر كوهى فرو مىفرستاديم ، يقينا آن [ كوه ] را از بيم خدا فروتن [ و ] از هم پاشيده مىديدى . و برخى از غلوّ مقبول داراى خيال‌پردازى زيباست ؛ مانند سخن متنبى : عقدت سنابكها عليها عثيرا * لو تبتغى عنقا عليها لامكنا سر سمّهاى اسبان ، آن‌قدر بر بالاى سرشان غبار برانگيخت كه اگر مىخواستى بر آن غبارها راه به روى ممكن بود . و در فارسى فردوسى سروده است : ز سم ستوران در آن پهن‌دشت * زمين شد شش و آسمان گشت هشت « سنابك » جمع « سنبك » است و آن طرف جلوى سمّ است . « عثير » : غبار . « عنق » : نوعى راه رفتن است كه در آن شتابان و با گامهاى گشاده راه پيموده مىشود . شاعر مىگويد : سمّهاى اين اسبان بالاى سر آنها غبار متراكمى را پديد آورد به گونه‌اى كه اگر راه رفتن بر آن اراده مىشد آن غبار از بس متراكم بود مانند زمين تاب مىآورد . -