السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )
120
جواهر البلاغة ( فارسى )
و مثل : « أرى حركة تعلو و تسفل » حركتى را مىبينم كه بالا و پايين مىرود . [ در اين مثال نيز حركت عارض جسمى شده است كه آن محل حركت است و همان جسم كه محل عروض حركت است قصد شده ] . در فارسى مانند اين شعر حافظ : گل در بر و مى در كف و معشوق به كام است * سلطان جهانم به چنين روز غلام است مقصود از « مى » در اين شعر ، « جاى مى » يعنى « جام » است « 1 » . بنابراين « حال » ذكر شده و « محل » مراد است . 14 - و المحلّية هى كون الشّىء يحلّ فيه غيره و ذلك فيما إذا ذكر لفظ المحلّ و اريد به الحالّ فيه كقوله تعالى : « فَلْيَدْعُ نادِيَهُ » و المراد من يحّل فى النّادى و كقوله تعالى : « يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ » أى ألسنتهم . لأنّ القول لا يكون عادة إلّا بها . 14 - علاقهء محليّت : و آن بودن چيزى است به گونهاى كه چيز ديگرى در آن جايگزين مىشود . و اين مجاز در جايى مىآيد كه لفظ محل ذكر گردد و آنچه در محلّ جا گرفته اراده شود . مانند سخن خداى برين : « فَلْيَدْعُ نادِيَهُ » « 2 » پس مجلسش را فرا خواند . كه مقصود كسى است كه در مجلس جاى دارد . و مانند سخن خداى و الا : « يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ » « 3 » با دهانهايشان مىگويند . يعنى با زبانهايشان مىگويند . چون عادتا گفتار تنها با زبان پديد مىآيد . و در فارسى مثل اين شعر حافظ كه در آن مقصود از دهان ، زبان است : من به گوش خود از دهانش دوش * سخنانى شنيدهام كه مپرس و در گفتگوهاى روزمرّه مىگوييم : « ايران به خروش آمد » ، « مجلس به پا خاست » ، « باشگاه به هيجان آمد » ، « آمريكا عزادار است » ، « اسرائيل رسواست » و . . . همهء اين مثالها از قلمرو ذكر محلّ و ارادهء حالّ است . توجه كنيد : در جايى كه علاقه محليّت باشد لفظ مجاز محلّ قرار مىگيرد ، و در جايى كه علاقه حاليّت باشد لفظ مجاز حالّ قرار داده مىشود .
--> ( 1 ) - برگرفته از كتاب « زيباشناسى سخن پارسى » نوشتهء مير جلال الدّين كزّازى ، بيان ، ص 146 ( 2 ) - علق ، 17 ( 3 ) - آل عمران ، 167