السيد ابن طاووس ( مترجم : محمدتقى بن علينقى طبسى )
71
مهج الدعوات ومنهج العبادات ( فارسى )
نمايم . پس خشم خود را فرو بردم و به او نيكوئى نمودم و او را صله دادم و رخت دادم كه بپوشد . پس چون آن زن از نزد من بيرون رفت . من برخاستم بر پدرم مأمون داخل شدم در حالى كه او مست و لا يعقل بود و اين خبر را به او دادم . پس به غلام خود گفت كه : اى غلام شمشير مرا بياور . پس چون غلام شمشير آورد . آن را برداشت و سوار شد و گفت قسم بخداى كه او را مىكشم . پس چون اين را من ديدم اين را گفتم « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » چه در بارهء خود و شوهرم شروع به زدن بر صورت خود كردم . پس پدرم بر آن حضرت داخل شد و چندين شمشير بر آن حضرت زد كه آن حضرت را پاره پاره نمود و بيرون رفت . من هم پشت سر او از خانه فرار كردم . پس آن شب را تا صبح نخوابيدم . چون روز شد و آفتاب بلند گرديد ، به نزد پدرم رفتم . پس گفتم آيا مىدانى كه ديشب چه كردهاى ؟ پس پدرم گفت كه : چه كردم ؟ گفتم : پسر حضرت امام رضا عليه السّلام را كشتى . پس چشمهايش برقى زد و بيهوش شد . پس از ساعتى چون به هوش آمد . گفت : واى بر تو اى دختر ! چيست اين كه مىگوئى ؟ گفتم : بلى ، قسم به خدا اى پدر كه بر آن حضرت داخل شدى و او را شمشير زدى تا آن كه او را بقتل رسانيدى . پس از اين حكايت اضطراب بسيار نمود و گفت : ياسر خادم را بطلبيد . پس چون ياسر آمد و نگاه مأمون بر او افتاد ، گفت : واى بر تو چه مىگويد اين دخترم ؟ ياسر گفت كه : راست مىگويد يا امير المؤمنين . پس مأمون دست خود را بر سينه و صورت خود زد و گفت « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » هلاك گرديديم ، قسم به خدا هلاك شديم و تا ابد در ميان خلايق رسوا گرديديم . واى بر تو باد اى ياسر برو و ببين كه چه خبر است و داستان آن حضرت چه گونه است ؟ و به زودى براى من خبر بياور . بدرستى كه نزديك است كه در همين ساعت نفسم بيرون رود . پس ياسر بيرون رفت و در حالى كه من بر صورت خود مىزدم ، پس ياسر در اندك زمانى برگشت و گفت : بشارت باد شما را اى امير المؤمنين . مأمون گفت : براى تو نيز بشارت باد چه خبر دارى ؟ ياسر گفت كه : داخل شدم بر آن حضرت و ديدم كه آن حضرت نشسته و پيراهنى بر اوست و لحافى بر دوش گرفته و مسواك مىنمايد . پس بر آن حضرت سلام كردم و گفتم : يا ابن رسول اللَّه دوست مىدارم كه به من اين پيراهن خود را ببخشى تا آن كه در آن نماز كنم و به آن تبرك جويم . و حال آن كه از اين سؤال اراده نداشتم مگر آن كه بدن آن حضرت را ملاحظه نمايم كه آيا زخم شمشير دارد يا نه . پس قسم به خدا كه ديدم بدن آن حضرت را مثل عاجى كه به او زردى رسيده باشد و زخم شمشير اصلا در آن نبود . پس مأمون مدّتى مديد گريست و گفت : بعد از اين خبر بر من چيزى از دلگيرى باقى نماند . به درستى كه اين عبرت است از براى مردمان اوّلين و آخرين و گفت : اى ياسر امّا سوار شدن و شمشير برداشتن و رفتن به سوى آن حضرت بدرستى كه در خاطرم است و همچنين بيرون آمدن از نزد آن حضرت نيز مرا در خاطر است و ليكن چيزى ديگر به يادم نمىآورم و نمىدانم برگشتن خود را به مجلسم و نه آن كه چه كار كردم در حينى كه به سوى آن حضرت رفتم . بر اين دختر لعنت خدا باد لعنتى بسيار و دايم . اى ياسر به نزد آن دختر برو و بگو كه پدرت مىگويد : قسم به خدا كه اگر بعد از اين به نزد من بيايى و شكوه نمايى ، يا آن كه بدون اذن آن حضرت از خانه بيرون روى ، هر آينه انتقام آن حضرت را از تو خواهم گرفت و بعد از آن برو به نزد پسر امام رضا عليه السّلام و سلام مرا به آن حضرت رسان و براى آن حضرت بيست هزار دينار ببر و پيشكش نماى آن اسب را كه ديشب بر آن سوار بودم . پس همهء بنى هاشم را امر نماى كه بديدن آن حضرت روند و بر او سلام نمايند . ياسر گويد كه پس من هاشميان را امر نمودم و خود نيز به اتفاق ايشان بر آن حضرت داخل شديم و سلام كرديم و سلام مأمون را رساندم و آن مال را به خدمت آن حضرت گذاردم و آن اسب را به آنها عرضه كردم . پس ساعتى نگاه كرده و تبسّم نموده ، فرمودند كه اى ياسر ميان من و پدرم و ميان مأمون چنين قرار و عهد شده بود تا آن كه با شمشير برهنه بر سر من فرود آيد و هجوم نمايد .