ورام بن أبي فراس المالكي الاشتري ( مترجم : محمد رضا عطائى )

102

مجموعه ورام ( آداب و اخلاق در اسلام ) ( فارسى )

آنگاه فرمود : « من از مردم چيزى را درخواست نمىكنم » ( 8 ) ثوبان در نتيجهء اين گفتار پيامبر ( ص ) چنان بود كه هر گاه تازيانه‌اش از دستش ، هنگامى كه سوار بر مركب بود ، مىافتاد ، از كسى نمىخواست تا به دست او بدهد ، و خود فرود مىآمد و برمىداشت . مردى از انصار را حاجتى پيش آمد ، پيامبر خدا ( ص ) اطّلاع يافت ، فرمود : « هر چه در خانه دارى نزد من بياور ! و چيزى را بىارزش نشمار ! » آن مرد يك زيرانداز زين اسب و يك كاسهء آبخورى ، حضور پيامبر ( ص ) آورد ، پيامبر خدا فرمود : « چه كسى خريدار اينهاست ؟ » مردى عرض كرد : به يك درهم مىخرم ، پيامبر ( ص ) فرمود : « كى بيشتر مىخرد ؟ » . مردى گفت : دو درهم . پيامبر ( ص ) فرمود : « آنها مال تو » بعد رو به آن مرد كرد ؛ فرمود : « به يك درهم غذايى براى خانواده‌ات تهيه كن ، و با درهم ديگر تبرى بخر ! » آن مرد رفت و تبرى خريد آورد خدمت پيامبر ( ص ) فرمود : « كى يك دسته براى اين تبر دارد ؟ » يكى از اصحاب عرض كرد : من دارم . پيامبر خدا ( ص ) دستهء تبر را از آن مرد گرفت و با دست خود ، درست كرد و به آن مرد داد و فرمود : « برو و هيزم جمع كن ، و هيچ خار ، و كندهء خشك و ترى را ناچيز مپندار » آن مرد تا پانزده شب آن كار را كرد ، پس از آن خدمت پيامبر ( ص ) آمد ، در حالى كه وضع او خوب شده بود ، پيامبر ( ص ) فرمود : « اين حال تو بهتر از آن است كه تو روز قيامت با حالتى بيايى كه در چهره‌ات اثر صدقه گرفتن است . » ( 9 ) نجّار عدوى در حالى كه عبايى به دوش داشت ، بر معاويه وارد شد ، معاويه به چشم ذلّت بر او نگريست . گفت : معاويه ! عبا با تو حرف نمىزند ، كسى كه داخل عباست حرف مىزند . آنگاه شروع به صحبت كرد ، به طورى كه مورد توجّه او قرار گرفت ، و از جا بلند شد و از معاويه چيزى نخواست . معاويه گفت : من هيچ مردى را در آغاز ناچيزتر از وى و سرانجام بزرگتر از او نديده‌ام . فضل بن ربيع - در وقت بيچارگيش - از ابو عباد در خواست حاجتى كرد