محمد خزائلى
71
شرح بوستان ( فارسى )
مكن صبر بر عامل ( 1 ) ظلمدوست * كه از فربهى بايدش كند پوست سز گرگ بايد هم اول بريد ، * نه چون گوسفندان مردم دريد چه خوش گفت بازارگانى اسير * چو گردش گرفتند دزدان به تير چو ( 2 ) مردانگى آيد از رهزنان ، * چه مردان لشكر ، چه خيل زنان شهنشه كه بازارگان را بخست ( 3 ) ، * در خير بر شهر و لشكر ببست كى آنجا دگر هوشمندان روند ، * چو آوازهء رسم بد بشنوند نكو بايدت نام و نيكى قبول ، * نكو دار ، بازارگان و رسول ( 4 ) بزرگان ، مسافر به جان پرورند ، * كه نام نكويى به عالم برند تبه گردد آن مملكت عنقريب ( 5 ) ، * كزو خاطر آزرده آيد غريب غريبآشنا باش و سياح ( 6 ) دوست * كه سياح ، جلاب ( 7 ) نام نكوست . . . . . . . . . .