محمد خزائلى
56
شرح بوستان ( فارسى )
تو نيز ار بدى بينيم در سخن * به خلق ( 1 ) جهانآفرين كار كن يكى چون پسند آيدت در هزار ، * به مردى ( 2 ) كه دست از تعنت ( 3 ) بدار همانا كه در فارس انشاى من ، * چو مشك است بىقيمت اندر ختن چو بانگ دهل ، هولم از دور بود * به غيبت درم عيب ، مستور بود گل آورد سعدى سوى بوستان ، * به شوخى ( 4 ) و فلفل ( 5 ) به هندوستان ( 6 ) چو ( 7 ) خرما به شيرينى اندوده پوست * چو بازش كنى استخوانى دروست مدح ابو بكر بن سعد زنگى مرا طبع ازين نوع خواهان نبود * سر مدحت ( 8 ) پادشاهان نبود