محمد خزائلى

377

شرح بوستان ( فارسى )

باب دهم در مناجات و ختم كتاب بيا تا برآريم دستى ز دل ، * كه نتوان برآورد فردا ز گل به فصل خزان در نبينى درخت ، * كه بىبرگ ماند ز سرماى سخت برآرد تهى دستهاى نياز ، * ز رحمت نگردد تهىدست باز مپندار از آن در كه هرگز نبست * كه نوميد گردد برآورده دست قضا ، خلعتى نامدارش دهد * قدر ، ميوه در آستينش نهد همه طاعت آرند و مسكين ، نياز * بيا تا به درگاه مسكين‌نواز ، چو شاخ برهنه برآريم دست ، * كه بىبرگ از اين بيش نتوان نشست خداوندگارا ، نظر كن به جود * كه جرم آمد از بندگان در وجود گناه آيد از بندهء خاكسار ، * باميد عفو خداوندگار كريما به رزق تو پرورده‌ايم * به انعام و لطف تو خو كرده‌ايم گدا چون كرم بيند و لطف و ناز ، * نگردد ز دنبال بخشنده باز چو ما را به دنيا تو كردى عزيز ، * به عقبى همين چشم داريم نيز عزيزى ( 1 ) و خوارى تو بخشى و بس * عزيز تو ، خوارى نبيند ز كس