محمد خزائلى
375
شرح بوستان ( فارسى )
وگر كند رأى است در بندگى ، * ز جاندارى ( 1 ) افتد به خربندگى ( 2 ) قدم پيش نه ، كز ملك بگذرى * كه گر باز مانى ، ز دد كمترى حكايت ( 18 ) [ يكى را به چوگان مه دامغان . . . . ] يكى را به چوگان مه دامغان ( 3 ) ، * بزد تا چو طبلش برآمد فغان شب از بيقرارى نيارست خفت ، * برو پارسايى گذر كرد و گفت : به شب گر ببردى بر شحنه ، سوز ، * گناه ، آبرويش نبردى به روز كسى روز محشر نگردد خجل ، * كه شبها به درگه برد سوز دل اگر هوشمندى ، ز داور بخواه ، * شب توبه ، تقصير روز گناه هنوز ار سر صلح دارى چه بيم ؟ * در عذر خواهان نبندد كريم كريمى كه آوردت از نيست هست . * عجب گر بيفتى نگيردت دست ! اگر بندهاى دست حاجت برآر * وگر شرمسار آب حسرت ببار ( 4 ) نيامد بر اين در كسى عذرخواه ، * كه سيل ندامت ( 5 ) نشستش گناه نريزد خداى آبروى كسى ، * كه ريزد گناه ، آب چشمش بسى حكايت ( 19 ) [ به صنعا درم ، طفلى اندر گذشت . . . . ] به صنعا ( 6 ) درم ، طفلى اندر گذشت * چه گويم كز آنم چه بر سر گذشت ؟ قضا نقش يوسف جمالى نكرد ، * كه ماهى گورش چو يونس نخورد در اين باغ ، سروى نيامد بلند ، * كه باد اجل بيخش از بن نكند نهالى بسى سال گردد بلند ، * ز بيخش برآرد يكى باد تند عجب نيست بر خاك اگر گل شكفت * كه چندين گلاندام در خاك خفت به دل گفتم از ننگ مردان ، بمير * كه كودك رود پاك و آلوده پير