محمد خزائلى
352
شرح بوستان ( فارسى )
فروماندم از كشف آن ماجرا * كه حيى ( 1 ) جمادى پرستد چرا ؟ مغى ( 2 ) را كه با من سر و كار بود ، * نكو گوى و همحجره و يار بود ، به نرمى : بپرسيدم اى برهمن ، * عجب دارم از كار اين بقعه من ، كه مدهوش اين ناتوان پيكرند * مقيد به چاه ضلالت درند نه نيروى دستش ، نه رفتار پاى ، * ورش بفكنى ، برنخيزد ز جاى نبينى كه چشمانش از كهرباست ( 3 ) ؟ * وفا جستن از سنگ چشمان خطاست بر اين گفتم ( 4 ) ، آن دوست دشمن گرفت * چو آتش شد از خشم و در من گرفت مغان را خبر كرد و پيران دير ( 5 ) * نديدم در آن انجمن روى خير فتادند گبران پازند ( 6 ) خوان ، * چو سگ در من از بهر آن استخوان چو آن راه كژ ، پيششان راست بود ، * ره راست در پيششان كژ نمود : كه مرد ، ار چه دانا و صاحبدل است ، * به نزديك بىدانشان جاهل است فروماندم از چاره همچون غريق * برون از مدارا نديدم طريق چو بينى كه جاهل به كين اندر است ، * سلامت به تسليم و لين ( 7 ) اندر است مهين برهمن را ستودم بلند : * كه اى پير تفسير استا ( 8 ) و زند ، مرا نيز با نقش اين بت خوش است * كه شكل خوش و قامتى دلكش است بديع آيدم صورتش در نظر ، * و لكن ز معنى ندارم خبر كه سالوك ( 9 ) اين منزلم عنقريب ( 10 ) * به از نيك كمتر شناسد غريب تو دانى كه فرزين اين رقعهاى ، * نصيحتگر شاه اين بقعهاى . . . . . . . . . .