محمد خزائلى
351
شرح بوستان ( فارسى )
اگرنه زبان قصه ( 1 ) برداشتى ، * كس از سر دل كى خبر داشتى ؟ وگر نيستى سعى جاسوس گوش ، * خبر كى رسيدى به سلطان هوش ؟ مرا لفظ شيرين خواننده داد * ترا سمع و ادراك داننده داد مدام اين دو ( 2 ) چون حاجبان بر درند * ز سلطان به سلطان خبر مىبرند چه انديشى از خود كه فعلم نكوست ! * از آن در نگه كن كه توفيق اوست برد بوستانبان به ايوان شاه ، * به نوباوه ( 3 ) گل هم ، ز بستان شاه حكايت ( 10 ) [ بتى ديدم از عاج در سومنات . . . . ] بتى ديدم از عاج در سومنات ( 4 ) ، * مرصع ( 5 ) چو در جاهليت ( 6 ) منات ( 7 ) چنان صورتش بسته تمثالگر ( 8 ) ، * كه صورت نبندد از آن خوبتر ز هر ناحيت كاروانها روان ، * بديدار آن صورت بىروان ، طمع كرده رايان ( 9 ) چين و چگل ( 10 ) * چو سعدى ، وفا ، زان بت سنگدل زبانآوران رفته از هر مكان ، * تضرعكنان پيش آن بىزبان