محمد خزائلى
350
شرح بوستان ( فارسى )
يكى زين چو بر ديگرى يافت دست ، * ترازوى عدل طبيعت شكست اگر باد سرد نفس نگذرد ، * تف ( 1 ) معده ، جان در خروش آورد وگر ديگ معده نجوشد ( 2 ) طعام ، * تن نازنين را شود كار ، خام در اينان نبندد دل ، اهل شناخت * كه پيوسته با هم نخواهند ساخت توانايى تن مدان از خورش * كه لطف حقت ميدهد پرورش به حقش ( 3 ) كه گر ديده بر تيغ و كارد ، * نهى ، حق شكرش نخواهى گزارد چو رويى به خدمت ( 4 ) نهى بر زمين ، * خدا را ثنا گوى و خود را مبين گداييست ( 5 ) تسبيح و ذكر و حضور ، * گدا را نبايد كه باشد غرور گرفتم كه خود خدمتى كردهاى ، * نه پيوسته اقطاع ( 6 ) او خوردهاى ؟ نخست ( 7 ) او ارادت به دل در نهاد * پس اين بنده بر آستان سر نهاد گر از حق نه توفيق خيرى رسد ، * كى از بنده خيرى به غيرى رسد ؟ زبان را چه بينى كه اقرار داد ؟ * ببينى : زبان را كه گفتار داد ؟ در معرفت ديدهء آدميست * كه بگشوده بر آسمان و زميست ( 8 ) كيت فهم بودى نشيب و فراز ، * گر اين در بكردى به روى تو باز ؟ سر آورد و دست از عدم در وجود ، * در اين ( 9 ) جود بنهاد و در آن ، سجود و گرنه كى از دست ، جود آمدى ؟ * محال است كز سر سجود آمدى بحكمت زبان داد و گوش آفريد ، * كه باشند صندوق دل را كليد . . . . . . . . . .