محمد خزائلى

347

شرح بوستان ( فارسى )

به آرام ( 1 ) دل ، خفتگان در بنه * چه دانند حال شكم گرسنه ؟ حكايت ( 5 ) [ يكى را عسس دست بربسته بود . . . . ] يكى را عسس دست بربسته ( 2 ) بود * همه شب پريشان و دلخسته بود به گوش آمدش ، ناگهان از كسى ، * كه مينالد از تنگدستى بسى شنيد اين سخن دزد مسكين و گفت : * ز بيچارگى چند نالى ! بخفت برو شكر يزدان كن اى تنگدست ، * كه دستت عسس تنگ بر هم نبست مكن ناله از بينوايى بسى * چو بينى ز خود بينواتر كسى حكايت ( 6 ) [ برهنه‌تنى يك درم وام كرد . . . . ] برهنه‌تنى يك درم وام كرد * تن خويش را كسوتى ( 3 ) خام كرد ( 4 ) بناليد : كاى طالع بدلگام ، * به گرما بپختم در اين زير خام چو ناپخته آمد ز سختى به جوش ، * يكى گفتش از چاه زندان : خموش ! به جاى آور اى خام شكر خداى * كه چون ما ، نه اى خام بر دست و پاى حكايت ( 7 ) [ يكى كرد بر پارسايى گذر . . . . ] يكى كرد بر پارسايى گذر * به صورت جهود آمدش در نظر قفايى فرو كوفت بر گردنش * ببخشيد درويش ، پيراهنش خجل گفت كانچ از من آمد ، خطاست * ببخشاى بر من ، چه جاى عطاست ! به شكرانه ( 5 ) گفتا : به سر بيستم * كه آنم كه پنداشتى نيستم نكو سيرت بىتكلف برون * به از نيكنام خراب اندرون به نزديك من شبرو راهزن * به از فاسق پارسا پيرهن حكايت ( 8 ) [ ز ره بازپس مانده‌يى ميگريست . . . . ] ز ره بازپس مانده‌يى ميگريست : * كه مسكين‌تر از من در اين دشت كيست ؟