محمد خزائلى

348

شرح بوستان ( فارسى )

جهان‌ديده‌يى ( 1 ) گفتش اى هوشيار ، * اگر مردى ، اين يك سخن گوش دار برو شكر كن چون به خر برنه‌اى ( 2 ) * كه آخر بنى آدمى خرنه‌اى حكايت ( 9 ) [ فقيهى برافتاده مستى گذشت . . . . ] فقيهى برافتاده مستى گذشت ، * به مستورى ( 3 ) خويش مغرور گشت ز نخوت ( 4 ) برو التفاتى نكرد * جوان سر برآورد : كاى پيرمرد ، برو شكر كن ، چون به نعمت درى * كه محرومى آيد ز مستكبرى ( 5 ) يكى را كه دربند بينى مخند * مبادا كه ناگه درافتى به بند نه آخر در امكان تقدير هست * كه فردا چو من باشى افتاده مست ؟ ترا آسمان خط به مسجد نوشت * مزن طعنه بر ديگرى بركنشت ( 6 ) ببند اى مسلمان به شكرانه دست * كه زنار ( 7 ) مغ ، در ميانت نبست نه خود ميرود هركه جويان اوست * به نفعش كشان ( 8 ) ميبرد لطف دوست