محمد خزائلى

342

شرح بوستان ( فارسى )

از آن ( 1 ) سجده بر آدمى سخت نيست * كه در صلب او مهره يك لخت نيست دو صد مهره ( 2 ) بر يكديگر ساختست * كه گل مهره‌يى چون تو پرداختست رگت بر تن است اى پسنديده خوى * زمينى درو سيصد و شست جوى بصر در سر و راى و فكر و تميز * جوارح ( 3 ) به دل ، دل بدانش ، عزيز بهايم به روى اندر افتاده خوار * تو همچون الف بر قدمها سوار نگون كرده ايشان سر از بهر خور * تو آرى به عزت خورش پيش سر نزيبد ترا با چنين سرورى ، * كه سر جز به طاعت فرود آورى به انعام ( 4 ) خود دانه دادت نه كاه * نكردت چو انعام ( 5 ) سر در گياه و ليكن بدين صورت دلپذير ، * فرفته مشو سيرت خوب گير ره راست بايد نه بالاى راست * كه كافر هم از روى صورت چو ماست ترا آنكه چشم و دهان داد و گوش ، * اگر عاقلى ، در خلافش مكوش گرفتم كه دشمن بكوبى به سنگ * مكن بارى از جهل با دوست جنگ خردمند خويان منت‌شناس ، * بدوزند نعمت به ميخ سپاس حكايت ( 2 ) [ ملك‌زاده‌يى ز اسب ادهم فتاد . . . . ] ملك‌زاده‌يى ز اسب ادهم ( 6 ) فتاد ، * به گردن درش مهره بر هم فتاد چو پيلش فرورفت گردن به تن * نگشتى سرش تا نگشتى بدن پزشكان بماندند حيران در اين ، * مگر فيلسوفى ( 7 ) ز يونان زمين