محمد خزائلى
343
شرح بوستان ( فارسى )
سرش باز پيچيد و رگ راست شد * و گروى نبودى ز من ( 1 ) خواست شد شنيدم كه سعيش فراموش كرد * زبان از مراعات خاموش كرد دگر نوبت آمد به نزديك شاه * نكرد آن فرومايه در وى نگاه خردمند را سر فرو شد به شرم * شنيدم كه ميرفت و ميگفت نرم : اگر دى نپيچيدمى گردنش ، * نپيچيدى امروز روى از منش فرستاد ( 2 ) تخمى بدست رهى : * كه بايد كه بر عود سوزش نهى فرستاده آمد بر شهريار * بكرد آنچه گفتش خداوندگار ملك را يكى عطسه آمد ز دود * سر و گردنش همچنان شد كه بود به عذر از پى مرد بشتافتند * بجستند بسيار و كم يافتند مكن ، گردن از شكر منعم مپيچ * كه روز پسين سر برآرى به هيچ حكايت ( 3 ) [ يكى گوش كودك بماليد سخت . . . . ] يكى گوش كودك بماليد سخت : * كه اى بو العجب ( 3 ) راى برگشته بخت ترا تيشه دادم كه هيزم شكن * نگفتم كه ديوار مسجد بكن زبان آمد از بهر شكر و سپاس ، * به غيبت نگرداندش حقشناس گذرگاه قرآن و پند است گوش : * به بهتان و باطل شنيدن مكوش دو چشم از پى صنع بارى ( 4 ) نكوست * ز عيب برادر فروگير و دوست شب از ( 5 ) بهر آسايش تست و روز * مه روشن و مهر گيتىفروز نسيم از براى تو فراشوار ، * همى گستراند بساط بهار