محمد خزائلى
341
شرح بوستان ( فارسى )
حكايت ( 1 ) [ جوانى سر از راى مادر بتافت . . . . ] جوانى سر از راى مادر بتافت * دل دردمندش به آذر بتافت چو بيچاره شد پيشش آورد مهد : * كه اى سست مهر فراموش عهد ، نه گريان و درمانده بودى و خرد ؟ * كه شبها ز دست تو خوابم نبرد نه در مهد نيروى حالت نبود ؟ * مگس راندن از خود مجالت نبود ؟ تو آنى كه از يك مگس رنجهاى ، * كه امروز سالار و سرپنجهاى به حالى شوى باز در قعر گور ، * كه نتوانى از خويشتن دفع مور دگر ديده چون برفروزد چراغ ؟ * چو كرم ( 1 ) لحد ، خورد پيه دماغ ؟ چو پوشيده ( 2 ) چشمى ببينى كه راه ، * نداند همى وقت رفتن ز چاه ، تو گر شكر كردى كه با ديدهاى * و گرنه تو هم چشم پوشيدهاى معلم نياموختت علم و راى * سرشت اين صفت در نهادت خداى گرت منع ( 3 ) كردى دل حق نيوش ، * حقت عين باطل نمودى به گوش ببين تا يك انگشت از چند بند ، * به صنع الهى ( 4 ) به هم درفكند . پس آشفتگى باشد و ابلهى ، * كه انگشت بر حرف صنعش نهى تأمل كن از بهر رفتار مرد * كه چند استخوان پى زد و وصل كرد كه بيگردش كعب ( 5 ) و زانوى و پاى ، * نشايد قدم برگرفتن ز جاى