محمد خزائلى
337
شرح بوستان ( فارسى )
برآمد ز سوداى ( 1 ) من سرخ روى : * كزين جنس بيهوده ديگر مگوى تو در وى همان عيب ديدى كه هست ، * ز چندان هنر چشم عقلت ببست ! يقين ، بشنو از من كه روز يقين * نبينند بد ، مردم نيكبين يكى را كه فضل است و فرهنگ و راى * گرش پاى عصمت بلغزد ز جاى ، به يك خرده مپسند بر وى جفا * بزرگان چه گفتند ؟ « خذ ما صفا ( 2 ) » بود خار ( 3 ) و گل با هم اى هوشمند * چه دربند خارى ! تو گل دستهبند كرا زشتخويى بود در سرشت ، * نبيند ز طاووس جز پاى زشت صفايى به دست آور اى خيرهرو * كه ننمايد ( 4 ) آئينهء تيره ، رو طريقى طلب ، كز عقوبت رهى * نه حرفى كه انگشت بر وى نهى منه عيب خلق اى فرومايه ، پيش * كه چشمت فرو دوزد از عيب خويش چرا دامن آلوده را حد زنم ( 5 ) ، * چو در خود شناسم كه تر دامنم ؟ نشايد كه بر كس ، درشتى كنى * چو خود را ( 6 ) به تأويل ، پشتى كنى چو بد ناپسند آيدت ، خود مكن * پس آنگه به همسايه گو : بد مكن من ار حقشناسم وگر خودنماى ، * برون با تو دارم درون با خداى چو ظاهر به عفت بياراستم ، * تصرف مكن در كژ و راستم . . . . . . . . . .