محمد خزائلى

330

شرح بوستان ( فارسى )

شنيدم سهى قامت سيمتن ، * كه ميرفت و ميگفت با خويشتن : محاسن ( 1 ) چو مردان ندارم بدست * نه مردى بود پيش مردان نشست سيه نامه ترزان مخنث مخواه ، * كه پيش از خطش روى گردد سياه ( 2 ) از آن بىحميت ببايد گريخت ، * كه نامرديش آب مردان بريخت ( 3 ) پسر كاو ميان قلندر نشست * پدر گو : ز خيرش فروشوى دست دريغش مخور بر هلاك و تلف * كه پيش از پدر مرده به ناخلف خرابت كند شاهد خانه كن * برو خانه آباد گردان به زن نشايد هوس باختن با گلى ، * كه هر بامدادش بود بلبلى چو خود را به هر مجلسى شمع كرد ، * تو ديگر چو پروانه گردش مگرد زن خوب و خوش‌خوى و آراسته * چه ماند ؟ به نادان نوخاسته ( 4 ) ؟ درو دم چو غنچه دمى از وفا * كه از خنده افتد چو گل در ( 5 ) قفا نه چون كودك پيچ بر پيچ شنگ ( 6 ) * كه چون ( 7 ) مقل نتوان شكستن به سنگ مبين دلفريبش چو حور بهشت * كز آن روى ديگر چو غوليست زشت گرش پاىبوسى ، نداردت پاس * ورش خاك باشى ، نداند سپاس . . . . . . . . . .