محمد خزائلى

331

شرح بوستان ( فارسى )

سر از مغز و دست از درم كن تهى ، * چو خاطر به فرزند مردم نهى مكن بد به فرزند مردم نگاه * كه فرزند خويشت برآيد تباه حكايت ( 19 ) [ در اين شهر بارى به سمعم رسيد . . . . ] در اين شهر بارى به سمعم رسيد : * كه بازارگانى غلامى خريد شبانگه مگر دست بردش به سيب * كه سيمين ز نخ بود و خاطر فريب پريچهره هرچ اوفتادش به دست ، * به كين در سر مغز خواجه شكست نه هرجا كه بينى خطى دلفريب ، * توانى طمع كردنش در كتيب ( 1 ) گوا ( 2 ) كرد بر خود خداى و رسول ، * كه ديگر نگردد به گرد فضول رحيل ( 3 ) آمدش هم در آن هفته پيش * دل‌افكار و سربسته و روى ريش چو بيرون شد از كازرون يك دو ميل ، * به پيش آمدش سنگلاخى مهيل ( 4 ) بپرسيد : كاين قلعه را نام چيست ؟ * كه بسيار بيند عجب هركه زيست چنين گفتش از كاروان همدمى : * مگر تنگ تركان ( 5 ) نبينى همى ؟ برنجيد چون تنگ تركان شنيد * تو گفتى كه ديدار دشمن بديد سيه ( 6 ) را يكى بانگ برداشت سخت : * كه ديگر مران خر ، بينداز رخت نه عقل است و نه معرفت يك جوم ، * اگر من دگر تنگ تركان روم در شهوت نفس كافر ببند * وگر عاشقى ، لت‌خور ( 7 ) و سر ببند چر مر بنده‌يى را همى پرورى ، * به هيبت ( 8 ) برآرش كزو برخورى وگر ( 9 ) سيدش لب به دندان گزد ، * دماغ خداوند گارى ، پزد