محمد خزائلى
329
شرح بوستان ( فارسى )
بر پنبه آتش نشايد فروخت * كه تا چشم بر هم زنى ، خانه سوخت چو خواهى كه نامت بماند به جاى ، * پسر را خردمندى آموز و راى چو فرهنگ و رايش نباشد بسى ، * بميرى و از تو نماند كسى بسا روزگارا كه سختى برد * پسر ، چون پدر نازكش پرورد خردمند و پرهيزگارش برآر * گرش دوست دارى ، به نازش مدار به خردى درش زجر و تعليم كن * به نيك و بدش وعده و بيم كن نوآموز را ذكر و تحسين و زه ، * ز توبيخ و تهديد استاد به بياموز پرورده را دسترنج * وگر دست دارى چو قارون به گنج مكن تكيه بر دستگاهى كه هست * كه باشد كه نعمت نماند به دست به پايان رسد كيسهء سيم و زر * نگردد تهى كيسهء پيشهور چه دانى كه گرديدن روزگار ، * به غربت بگرداندش در ديار چو بر پيشهيى باشدش دسترس ، * كجا دست حاجت برد نزد كس ؟ ندانى كه سعدى مراد از چه يافت ؟ * نه هامون نوشت ( 1 ) و نه دريا شكافت ، به خردى بخورد از بزرگان قفا ، * خدا دادش اندر بزرگى صفا هر آنكس كه گردن به فرمان نهد ، * بسى برنيايد كه فرمان دهد هر آن طفل كاو جور آموزگار ، * نبيند ، جفا بيند از روزگار پسر را نكو دار و راحت رسان * كه چشمش نماند به دست كسان هر آنكس كه فرزند را غم نخورد ، * دگر كس غمش خورد و بدنام كرد ( 2 ) نگهدار از آميزگار ( 3 ) بدش * كه بدبخت و بىره كند چون خودش حكايت ( 18 ) [ شبى دعوتى بود در كوى من . . . . ] شبى دعوتى بود در كوى من ، * ز هر جنس مردم در او انجمن ( 4 ) چو آواز مطرب درآمد ز كوى ، * به گردون شد از عاشقان هاى و هوى پريچهرهيى بود محبوب من * به دو گفتم : اى لعبت خوب من ، چرا با رفيقان نيايى به جمع * كه روشن كنى بزم ما را چو شمع !