محمد خزائلى

326

شرح بوستان ( فارسى )

نخواهى كه مردم به صدق و نياز ، * سرت سبز خواهند و عمرت دراز ؟ غنيمت شمارند مردم دعا * كه جوشن ( 1 ) بود پيش تير بلا پسنديد ازو شهريار آنچه گفت * گل رويش از تازگى برشكفت ز قدر و مكانى كه دستور داشت ، * مكانش بيفزود و قدرش فراشت بدانديش را زجر و تأديب كرد * پشيمانى از گفتهء خويش خورد نديدم ز غماز ( 2 ) سرگشته‌تر * نگون طالع و بخت برگشته‌تر ز نادانى و تيره‌رايى كه اوست ، * خلاف افكند در ميان دو دوست كنند اين و آن خوش دگرباره دل * وى اندر ميان كوربخت و خجل ميان دو كس آتش افروختن ، * نه عقل است و خود در ميان سوختن چو سعدى ( 3 ) كسى ذوق خلوت چشيد ، * كه او از دو عالم زبان دركشيد بگو آنچه دانى سخن سودمند ، * وگر هيچكس را نيايد پسند كه فردا پشيمان برآرد خروش : * كه آوخ چرا حق نكردم به گوش زن خوب فرمان‌بر پارسا ، * كند مرد درويش را پادشا برو پنج نوبت بزن بر درت ، * چو يارى ( 4 ) موافق بود در برت همه روز اگر غم خورى ، غم مدار ، * چو شب غمگسارى بود در كنار كرا خانه آباد و همخوابه دوست ، * خدا را برحمت نظر سوى اوست چو مستور باشد زن خوبروى ، * به ديدار او در بهشت است شوى ( 5 ) كسى برگرفت از جهان كام دل ، * كه يكدل بود با وى آرام دل اگر پارسا باشد و خوش‌سخن ، * نگه در نكويى و زشتى مكن زن خوش‌منش ، دلستانتر كه خوب * كه آميزگارى بپوشد عيوب . . . . . . . . . .