محمد خزائلى

327

شرح بوستان ( فارسى )

ببرد از پريچهرهء زشتخوى ، * زن ديو سيماى خوش‌طبع ، گوى چو حلوا خورد سركه از دست شوى * نه حلوا ( 1 ) خورد سركه اندود روى دلارام باشد زن نيكخواه * و ليكن زن بد « خدايا پناه ! » چو طوطى كلاغش بود همنفس * غنيمت شمارد خلاص از قفس سر اندر جهان نه به آوارگى * و گرنه بنه دل به بيچارگى تهى پاى رفتن به از كفش تنگ * بلاى سفر به كه در خانه جنگ به زندان قاضى گرفتار به ، * كه در خانه ديدن برابر و گره سفر عيد باشد بر آن كدخداى ، * كه بانوى زشتش بود در سراى در خرمى بر سرايى ببند ، * كه بانگ زن از وى برآيد بلند چو زن راه بازار گيرد ، بزن * و گرنه تو در خانه بنشين چو زن اگر زن ندارد سوى مرد گوش ، * سراويل ( 2 ) كحليش در مرد پوش زنى را كه جهل است و ناراستى ، * بلا بر سر خود ، نه زن خواستى ! چو در كيلهء جو امانت شكست ( 3 ) ، * از انبار گندم برو شوى دست بر آن بنده حق نيكويى خواستست ، * كه با او دل و دست زن راستست چو در روى بيگانه خنديد زن ، * دگر مرد گو : لاف مردى مزن زن شوخ ( 4 ) چون دست در قليه كرد ، * برو گو بنه پنجه بر روى مرد . . . . . . . . . .