محمد خزائلى

325

شرح بوستان ( فارسى )

بگفتا خموش اى برادر بخفت * ندانسته بهتر كه دشمن چه گفت كسانى كه پيغام دشمن برند ، * ز دشمن همانا كه دشمن‌ترند كسى قول دشمن نيارد به دوست ، * جز آن‌كس كه در دشمنى يار اوست نيارست دشمن جفا گفتنم ، * چنان كز شنيدن بلرزد تنم ، تو دشمنترى كاورى بر دهان ، * كه دشمن چنين گفت اندر نهان سخن‌چين كند تازه جنگ قديم * به خشم آورد نيك مرد سليم از آن همنشين تا توانى ، گريز ، * كه مر فتنهء ( 1 ) خفته را گفت : خيز سيه‌چال و مرد اندرو بسته پاى ، * به از فتنه از جاى بردن به جاى ميان دو كس جنگ چون آتش است * سخن‌چين بدبخت هيزم ( 2 ) كش است حكايت ( 16 ) [ فريدون وزيرى پسنديده داشت . . . . ] فريدون وزيرى پسنديده داشت ، * كه روشن‌دل و دوربين ديده داشت رضاى حق اول نگه داشتى * دگر پاس فرمان شه داشتى نهد عامل سفله بر خلق رنج ، * كه تدبير ملكست و توفير گنج ( 3 ) اگر جانب حق ندارى نگاه ، * گزندت رساند هم از پادشاه يكى رفت پيش ملك بامداد : * كه هر روزت آسايش و كام باد غرض مشنو از من نصيحت‌پذير * ترا در نهان دشمن است اين وزير كس از خاص لشگر نماندست و عام ، * كه سيم و زر از وى ندارد به وام ، به شرطى كه چون شاه گردن‌فراز ، * بميرد ، دهند آن زر و سيم باز نخواهد ترا زنده اين خودپرست * مبادا كه نقدش نيايد به دست يكى سوى دستور دولت‌پناه ، * به چشم سياست نگه كرد شاه : كه در صورت دوستان پيش من ، * به خاطر چرايى بدانديش من ؟ زمين پيش تختش ببوسيد و گفت : * نشايد چو پرسيدى ، اكنون نهفت چنين خواهم اى نامور پادشاه ، * كه باشند خلقت همه نيكخواه چو مرگت بود وعدهء سيم من ، * بقا ، بيش خواهندت از بيم من