محمد خزائلى

315

شرح بوستان ( فارسى )

اگر هست مرد از هنر بهره‌ور ، * هنر خود بگويد ، نه صاحب هنر ( 1 ) اگر مشك خالص ندارى ، مگوى * ورت هست ، خود فاش گردد به بوى به سوگند گفتن : كه زر مغربيست ، * چه حاجت ؟ محك ( 2 ) خود بگويد كه چيست بگويند ازين حرف‌گيران ( 3 ) هزار : * كه سعدى نه اهل است و آميزگار ( 4 ) روا باشد ار پوستينم ( 5 ) درند * كه طاقت ندارم كه مغزم برند حكايت ( 4 ) [ عضد را پسر سخت رنجور بود . . . . ] عضد ( 6 ) را پسر سخت رنجور بود * شكيب از نهاد پدر دور بود يكى پارسا گفت از روى پند : * كه بگذار مرغان وحشى ز بند قفسهاى مرغ سحرخوان شكست * كه در بند ماند ، چو زندان شكست ؟ نگه داشت بر طاق بستانسراى ، * يكى نامور بلبل خوش‌سراى ( 7 ) پسر صبحدم سوى بستان شتافت * جز آن مرغ بر طاق ايوان نيافت بخنديد : كاى بلبل خوش‌نفس ، * تو از گفت خود مانده‌اى در قفس ندارد كسى با تو ناگفته كار * و ليكن چو گفتى دليلش بيار چو سعدى كه چندى زبان بسته بود * ز طعن زبان‌آوران رسته بود كسى گيرد آرام دل در كنار ، * كه از صحبت خلق گيرد كنار مكن عيب خلق اى خردمند ، فاش * به عيب خود از خلق مشغول باش