محمد خزائلى
306
شرح بوستان ( فارسى )
حكايت ( 12 ) [ شنيدم كه صاحبدلى نيكمرد . . . . ] شنيدم كه صاحبدلى نيكمرد ، * يكى خانه بر قامت خويش كرد كسى گفت : مىدانمت دسترس ، * كزين خانه بهتر كنى ، گفت : بس ، چه ميخواهم از طارم ( 1 ) افراشتن ؟ * همينم بس از بهر بگذاشتن مكن خانه بر راه سيل ، اى غلام ، * كه كس را نگشت اين عمارت تمام نه از معرفت باشد و عقل و راى ، * كه بر ره كند كاروانى سراى حكايت ( 13 ) [ يكى سلطنتران صاحب شكوه . . . . ] يكى سلطنتران صاحب شكوه ، * فرو خواست ( 2 ) رفت آفتابش به كوه به شيخى ( 3 ) در آن بقعه كشور گذاشت * كه در دوده قائم مقامى نداشت چو خلوتنشين كوس دولت شنيد ، * دگر ذوق در كنج خلوت نديد چپ و راست لشكر كشيدن گرفت * دل پردلان زو ، رميدن گرفت چنان سختبازو شد و تيزچنگ ، * كه با جنگجويان طلب كرد جنگ ز قوم پراگنده خلقى بكشت * دگر جمع گشتند و همراى و پشت ، چنان در حصارش كشيدند تنگ ، * كه عاجز شد از تيرباران و سنگ بر نيكمردى فرستاد كس : * كه صعبم ( 4 ) فرومانده ، فريادرس به همت مدد كن كه شمشير و تير ، * نه در هر وغايى ( 5 ) بود دستگير چو بشنيد عابد بخنديد و گفت : * چرا نيم نانى نخورد و نخفت ، ندانست قارون نعمتپرست ، * كه گنج سلامت به كنج اندر است