محمد خزائلى
303
شرح بوستان ( فارسى )
بگفت آن خردمند زيباسرشت ، * جوابى كه بر ديده بايد نبشت : ترا صبر بر من نباشد مگر * و ليكن مرا باشد ( 1 ) از نيشكر حلاوت نباشد شكر در نيش ، * چو باشد تقاضاى تلخ از پيش حكايت ( 7 ) [ يكى را ز مردان روشنضمير . . . . ] يكى را ز مردان روشنضمير ، * امير ختن ( 2 ) داد طاقى حرير ( 3 ) ز شادى چو گلبرگ خندان شكفت * نپوشيد و دستش ببوسيد و گفت : چه خوب است تشريف شاه ختن * وز آن خوبتر خرقهء خويشتن گر آزادهاى بر زمين خسب و بس * مكن بهر قالى زمين بوس كس حكايت ( 8 ) [ يكى نانخورش جز پيازى نداشت . . . . ] يكى نانخورش ( 4 ) جز پيازى نداشت * چو ديگر كسان برگ و سازى نداشت پراكندهيى گفتش : اى خاكسار ، * برو طبخى ( 5 ) از خون يغما بيار بخواه و مدار از كس اى خواجه باك ، * كه مقطوع روزى بود شرمناك قبا بست و چابك نورديد دست * قبايش دريدند و دستش شكست شنيدم كه ميگفت و خون ميگريست : * كه اى نفس ، خود كرده را چاره نيست بلاجوى باشد گرفتار آز * من و خانه من بعد و نان و پياز جوينى ( 6 ) كه از سعى بازو خورم * به از ميده ( 7 ) بر خوان اهل كرم