محمد خزائلى
304
شرح بوستان ( فارسى )
چو دلتنگ خفت آن فرومايه دوش ، * كه بر سفرهء ديگران داشت گوش حكايت ( 9 ) [ يكى گربه در خانهء زال بود . . . . ] يكى گربه در خانهء زال بود ، * كه برگشته ايام و بدحال بود ( 1 ) دوان شد ( 2 ) به مهمانسراى امير * غلامان سلطان زدندش به تير چكان خونش از استخوان ميدويد * همى گفت و از هول جان ميدويد ( 3 ) : اگر جستم از دست اين تيرزن ، * من و موش و ويرانهء پيرزن نيرزد عسل ، جان من ، زخم نيش * قناعت نكوتر به دوشاب ( 4 ) خويش خداوند از آن بنده خرسند نيست ، * كه راضى ( 5 ) به قسم خداوند نيست حكايت ( 10 ) [ يكى طفل ، دندان برآورده بود . . . . ] يكى طفل ، دندان برآورده بود * پدر سر بفكرت فروبرده بود كه من نان و برگ ( 6 ) از كجا آرمش ؟ * مروت نباشد كه بگذارمش چو بيچاره گفت اين سخن نزد جفت ، * نگر ، تا زن او را چه مردانه گفت : مخور هول ابليس ، تا جان ( 7 ) دهد * هم آنكس ( 8 ) كه دندان دهد ، نان دهد تواناست آخر خداوند روز ، * كه روزى رساند ، تو چندان مسوز