محمد خزائلى
302
شرح بوستان ( فارسى )
رئيس ده آمد كه اين را كه كشت * بگفتم : مزن بانگ بر ما درشت ، شكم دامن اندر كشيدش ز شاخ * بدش تنگدل ( 1 ) ، رودگانى فراخ شكم ، بند دست است و زنجير پاى * « شكمبنده » نادر پرستد خداى سراسر ( 2 ) شكم شد ملخ لاجرم ، * به پايش كشد مور كوچك شكم برو اندرونى به دست آر پاك * شكم پر نخواهد شد الا به خاك حكايت ( 5 ) [ شكم صوفيى را زبون كرد و فرج . . . . ] شكم صوفيى را زبون كرد و فرج * دو دينار بر هر دوان كرد خرج يكى گفتش از دوستان در نهفت : * چه كردى بدين هر دو دينار ؟ گفت : به دينارى ( 3 ) از پشت راندم نشاط ، * به ديگر ، شكم را كشيدم سماط فرومايگى كردم و ابلهى * كه اين همچنان پر نشد وان تهى غذا گر لطيف است و گر سرسرى ، * چو ديرت بدست اوفتد ، خوشخورى سر آنگه ببالين نهد هوشمند ، * كه خوابش به قهر ( 4 ) آورد در كمند مجال سخن تا نيابى ، مگوى * چو ميدان نبينى ، نگهدار گوى وز اندازه بيرون مرو پيش زن * نه ديوانهاى ، تيغ بر خود مزن به بىرغبتى شهوت انگيختن ، * به رغبت بود خون خود ريختن حكايت ( 6 ) [ يكى نيشكر داشت بر طبقرى . . . . ] يكى نيشكر داشت بر طبقرى ، ( 5 ) * چپ و راست گرديد بر مشترى به صاحبدلى گفت در كنج ده : * كه بستان و چون دست يا بى ، بده