محمد خزائلى

287

شرح بوستان ( فارسى )

حكايت ( 5 ) [ يكى روستايى سقط شد خرش . . . . ] يكى روستايى سقط ( 1 ) شد خرش ، * علم كرد بر تاك ( 2 ) بستان سرش جهان‌ديده پيرى بر او برگذشت * چنين گفت خندان به ناطور ( 3 ) دشت ! مپندار جان پدر كاين حمار ( 4 ) ، * كند دفع چشم بد از كشتزار كه اين دفع چشم از سر و گوش خويش ، * نميكرد تا ناتوان مرد و ريش طبيبى ( 5 ) كه رنج از كسى مىببرد ، * چه داند كه خواهد خود از درد مرد حكايت ( 6 ) [ شنيدم كه دينارى از مفلسى . . . . ] شنيدم كه دينارى از مفلسى ( 6 ) ، * بيفتاد و مسكين به جستش بسى به آخر سر نااميدى بتافت * يكى ديگرش ناطلب كرده يافت