محمد خزائلى

288

شرح بوستان ( فارسى )

به بدبختى ( 1 ) و نيكبختى قلم ، * بگرديد و ما همچنان در شكم نه روزى به سرپنجگى ميخورند ، * كه سرپنجگان تنگروزىترند بسا چاره دانا به سختى بمرد ، * كه بيچاره گوى سلامت ببرد حكايت ( 7 ) [ فرو كوفت پيرى پسر را به چوب . . . . ] فرو كوفت پيرى پسر را به چوب * بگفت اى پدر بيگناهم ( 2 ) مكوب توان بر تو از جور مردم گريست * ولى چون تو جورم كنى ، چاره چيست ؟ به داور ( 3 ) خروش اى خداوند هوش ، * نه از دست داور برآورد خروش ، حكايت ( 8 ) [ بلند اخترى نام او بختيار . . . . ] بلند اخترى نام او بختيار ، * قوىدستگه بود و سرمايه‌دار به كوى گدايان درش خانه بود * زرش همچو گندم به پيمانه بود هم او را در آن بقعه ( 4 ) زر بود و مال * دگر ، تنگدستان برگشته حال چو درويش بيند توانگر بناز ( 5 ) ، * دلش بيش سوزد به داغ نياز زنى جنگ پيوست با شوى خويش ، * شبانگه چو رفتش تهيدست پيش : كه كس چون تو بدبخت و درويش نيست * چو زنبور سرخت جز اين نيش تيست ( 6 )