محمد خزائلى

284

شرح بوستان ( فارسى )

گروهى پلنگ‌افكن و پيل زور ، * در آهن سر مرد و ( 1 ) سم ستور ، همان دم كه ديديم گرد سپاه ، * زره ، جامه كرديم و مغفر ، كلاه چو ابر اسب تازى برانگيختم * چو باران بلا رك ( 2 ) فرو ريختيم دو لشكر بهم برزدند از كمين * تو گفتى زدند آسمان بر زمين ز باريدن تير همچون تگرگ ، * به هر گوشه برخاست طوفان مرگ به صيد هژبران ( 3 ) پرخاش ساز ، * كمند اژدهاى دهن كرده باز زمين آسمان شد ز گرد كبود * چو انجم ( 4 ) در او برق شمشير و خود سواران دشمن چو دريافتيم ، * پياده ، سپر در سپر بافتيم به تير و سنان موى بشكافتيم * چو دولت ( 5 ) نبد ، روى برتافتيم چه زور آورد پنجه جهد مرد ، * چو بازوى توفيق يارى نكرد ! نه شمشير گندآوران ( 6 ) كند بود * كه كين آورى ز اختران تند بود كس از لشكر ما ز هيجا برون ، * نيامد چو آغشته خفتان به خون چو صد دانه مجموع در خوشه‌يى ، * فتاديم هر دانه‌يى گوشه‌يى به نامردى از هم بداديم دست ، * چو ماهى كه با جوشن افتد به شست ( 7 ) كسان ( 8 ) را نشد ناوك اندر حرير ، * كه گفتم بدوز ندسندان به تير چو طالع ز ما روى بر پيچ بود ، * سپر پيش تير قضا هيچ بود . . . . . . . . . .