محمد خزائلى

285

شرح بوستان ( فارسى )

از اين بو العجب‌تر ، حديثى شنو * كه بىبخت ( 1 ) ، كوشش نيرزد دو جو حكايت ( 3 ) [ يكى آهنين پنجه در اردبيل . . . . ] يكى آهنين پنجه در اردبيل ( 2 ) ، * همى بگذرانيد بيلك ( 3 ) ز بيل نمدپوشى آمد به جنگش فراز * جوانى جهانسوز پيكارساز به پرخاش جستن چو بهرام گور * كمندى به كتفش پر از خام گور ( 4 ) چو ديد اردبيلى نمد پاره‌پوش ، * كمان در زه آورد و زه را به گوش به پنجاه تير خدنگش بزد * كه يك چوبه بيرون نرفت از نمد درآمد نمدپوش چون سام ( 5 ) گرد ، * به خم كمندش درآورد و برد به لشكر گهش برد و در خيمه دست * چو دزدان خونى به گردن ببست ، شب از غيرت و شرمسارى نخفت ، * سحرگه پرستارى از خيمه گفت : تو كاهن به ناوك بدوزى و تير ، * نمدپوش را چون فتادى اسير ؟ شنيدم كه ميگفت و خون ميگريست : * ندانى ( 6 ) كه روز اجل كس نزيست ؟