محمد خزائلى
273
شرح بوستان ( فارسى )
وگر ( 1 ) ميرود در پياز اين سخن ، * چنين است گوگنده مغزى مكن نگيرد ( 2 ) خردمند روشنضمير ، * زبانبند دشمن ز هنگامه گير نه آيين عقلست و راى و خرد ، * كه دانا فريب مشعبد خورد پس كار خويش آنكه عاقل نشست ، * زبان بدانديش بر خود ببست تو نيكوروش باش ، تا بدسگال ، * نيابد به نقص تو گفتن مجال چو دشوارت آمد ز دشمن سخن ، * نگر تا چه عيبت گرفت ، آن مكن جز آنكس ندانم نكو گوى من ، * كه روشن كند بر من آهوى ( 3 ) من حكايت ( 25 ) [ كسى مشكلى برد پيش على . . . . ] كسى مشكلى برد پيش على ، * مگر مشكلش را كند منجلى ( 4 ) امير عدو بند كشورگشاى ، * جوابش بگفت از سر علم و راى شنيدم كه شخصى در آن انجمن ، * بگفتا : چنين نيست يا بالحسن ( 5 )